مرگ زبان

    از قرن نوزدهم بدين سوی، دانشمندان علوم اجتماعی و به ويژه جامعه­شناسان زبان، غالباً از زبان به عنوان يک «موجود زنده»[1] ياد می­کنند که پس از زايش و پشت سر گذاشتن دوران طفوليت، به رشد و بالندگی می­رسد و ممکن است بنا به دليل يا دلايلی با طی يک روند زوال تدريجی رو به خاموشی رود و زبان ديگری جانشين آن شود (اچسون، 1995: 197). از اين فرآيند با عنوان «تعويض/ تغيير زبان»[2] ياد می­شود. فسولد (1987: 213) اين فرآيند را چنين تعريف می­کند، «تغيير زبان حالتی است که افراد يک جامعه دو زبانه يا چند زبانه از زبان بومی خود به نفع زبان ديگری دست بکشند که گاه از آن با عنوان «مرگ زبان»[3] نيز ياد می­شود. اصطلاح «مرگ زبان» مخصوصاً زمانی به کار می­رود که اعضای آن جامعة زبانی تنها گويشوران آن زبان در دنيا باشند».

اچسون (1995: 197) از اصطلاح مرگ زبان به جای تغيير زبان استفاده می­کند. وی می­گويد که ما تغيير شکل يا نام زبان  در طول تاريخ را مرگ زبان اطلاق نمی­کنيم. به عقيده وی زبان لاتين به اين خاطر که کسی امروز آن را صحبت نمی­کند يک «زبان­ مرده»[4] نيست چرا که فرانسه، ايتاليايي و اسپانيولی صورت­های دگرگون شده لاتين با نام جديد هستند. وی می­گويد، « منظور ما از مرگ زبان، اين نوع دگرگوني­های تدريجی در طول زمان نيست بلکه مرگ زبان به يک رويداد غير معمول و ناگهانی اشاره می­کند که در طی آن يک زبان به طور کامل محو می­شود».

«ديويد کريستال»[5] (2000: 7) معتقد است تغيير زبان يک اصطلاح متداول برای حرکت تدريجی يا ناگهانی گويشوران از کاربرد يک زبان به زبان ديگر است. وی می­گويد اين حرکت می­تواند توسط يک فرد و يا گروه صورت پذيرد. بنابراين فرآيند تغيير زبان می­تواند يک فرآيند فردی و يا جمعی باشد. در فرآيند تغيير زبان جمعی، طبيعتاً مرگ زبان با مرگ آخرين گويشور آن زبان محقق می­شود.

    زبان­شناسان اصطلاحات ديگری نيز برای اين پديده به کار می­گيرند که از جملة آنها «حذف زبان»[6]و «انقراض / خاموشی زبان»[7] می­باشند (کريستال، 2000: 20). اچسون (1995: 198) علاوه بر پديده «مرگ زبان» از مفاهيمی مانند « خودکشی زبان»[8] و «قتل زبان»[9] نيز سخن به ميان می­آورد. وی (همان منبع: 197و 198) می­گويد مسلماً وقتی زبان می­ميرد، افراد آن جامعه زبانی از سخن گفتن باز نمی­ايستند بلکه يک زبان  جديد به عنوان «زبان غالب»[10] به دلايل سياسی و اجتماعی به جای زبان قديمی نقش برقرای ارتباط بين افراد جامعه را به عهده می­گيرد. وی چنين حالتی را که به محو کامل و ناگهانی زبان بومی و سنتی منجر می­شود «قتل زبان» می­نامد. اچسون حالت ديگری که ممکن است در برخورد دو زبان، يکی به لحاظ «وجهة اجتماعی»[11] «بالاتر»[12] و ديگری «پايين­تر»[13] رخ دهد را اين گونه شرح می­دهد: گويشوران زبان قديمی (پايين­تر) به استفاد از زبان بومی خود ادامه می­دهند اما به تدريج صورتها و ساختار زبان غالب را وارد زبان خود می­کنند و اين عمل تا جايي ادامه پيدا می­کند که زبان قديمی را ديگر نمی­توان به عنوان يک زبان مستقل باز شناخت. اين نوع قرض­گيری افراطی يک جانبه از زبان غالب به زبان بومی باعث می­شود که زبان بومی به شکل يکی از لهجه­های زبان غالب درآيد و در حقيقت زبان بومی دست به خودکشی می­زند. اچسون تأکيد می­کند که خودکشی زبان عمدتاً در مواردی روی می­دهد که دو زبان با هم شبيه باشند. وی بهترين نمونه خودکشی زبان را بلعيده شدن زبان­های «کريول»[14]0 توسط زبان­های پايه خود می­داند.

    نقطه مقابل مرگ زبان، پديده «حفظ زبان»[15] است و اين زمانی است که اعضای يک جامعة زبانی تصميم می­گيرند  به استفاده از زبان آباء و اجدادی خود ادامه دهند.فسولد (همان) تأکيد می­کند که اصولاً حفظ يا نگهداری زبان در جامعه دو يا چند زبانه مفهوم پيدا می­کند، چراکه در مورد اعضای جامعه­ای که فقط يک زبان می­دانند و زبان ديگری را نمی­آموزند، اصطلاح «حفظ زبان» معنايي ندارد.

    زبان­شناسان در بررسی اين پديده تقسيم­بندي­های خاصی به عمل می­آورند و از اصطلاحات خاصی برای اين دسته­بندي­ها استفاده می­کنند. رديش[16] (2001 :1) زبان­ها را به سه گروه تقسيم می­کند. وی زبانی که هيچ گويشور بومی ندارد را يک زبان مرده يا «خاموش»[17] می­نامد و زبانی را که در ميان نسل جوان و خردسال هيچ گويشور بومی ندارد يک زبان «در حال احتضار / رو به زوال»[18] می­نامد. در نهايت زبانی را که گويشوران بومی آن بسيار اندک­اند يک زبان «در معرض خطر/ آسيب­پذير»[19] اطلاق می­کند.

    گرايمز[20] (2002: 8) يک دسته­بندی از «مراحل خطر پذيری زبان­ها»[21] را ارائه می­کند که خود آن را چکيده نظرات زبان­شناسان در يک گردهمايي در آلمان (در فوريه سال 2000) می­داند. تقسيم­بندی وی اينگونه است:

1- زبان­های «شديداً در معرض خطر»[22] : زبان­هايي که دارای تعداد اندکی گويشور بالای هفتاد سال در بين والدين پدربزرگها و مادربزرگها می­باشند.

2- زبان­های «جداً در معرض خطر»[23] : زبانهايي که گويشوران آنها بالای 40 سال و يا در سن پدربزرگ­ها و مادربزرگ­ها هستند.  

3- زبان­های «درمعرض خطر»[24] :گويشوران اين گونه زبان­ها در سنين بالای 20 سال و عمدتاً ميانسال هستند.

4- زبان­های «رو به زوال»[25] :گويشوران افراد بزرگسال و بخشی از کودکان جامعه هستند، ساير کودکان به زبان ديگری صحبت می­کنند.

5- زبان­های «پايدار اما در معرض تهديد»[26] : همة افراد بزرگسال و کودکان به اين زبان سخن می­گويند اما تعداد آنها اندک است.

6- زبان­های «سالم»[27] : در معرض خطر نبوده و انتظار می­رود که تمامی بچه­ها و گروه­های نژادی آن را بياموزند.

    کريستال (2000: 23) يک طبقه­بندی سه­گانه از آسيب­پذيری زبان­ها ارائه می­دهد که آن را رايج­ترين طبقه­بندی می­داند. در اين طبقه­بندی زبان­ها به سه گروه «سالم» ، «در معرض خطر» و «خاموش» تقسيم می­شوند. وی می­گويد «مايکل کراس»[28] دستة زبان­های «در حال احتضار» را به اين سه گروه اضافه می­کند و منظور وي زبان­هايي است که ديگر کودکان آنرا به عنوان زبان مادری نمی­آموزند. وی (همانجا) اشاره می­کند که  برخی تقسيم­بندي­ها وارد جزئيات بيشتری می­شوند که يک تقسيم­بندی پنج­گانه را به عنوان نمونه ذکر می­کند و اينگونه توضيح می­دهد:

1- زبان­های «ماندگار»[29] : جمعيت گويشوران آن­ها به اندازه کافی است و در دراز مدت هيچ خطری آنها را تهديد نمی­کند.

2- زبان­های «ماندگار اما کوچک»[30]: دارای بالای هزار نفر گويشور بوده که در جوامع کوچک و مستقل اما پايبند به هويت قومی زندگی می­کنند.

3- زبان­های در معرض خطر: گويشوران آن به اندازه­ای هستند که امکان بقا را برای آن فراهم نمايد اما بقای آنها به مهيا بودن شرايط و حمايت­های اجتماعی بستگی دارد.

4- زبان­های «تقريباً خاموش»[31] : امکان بقا برای آنها مصور نيست، چون گويشوران آنها تنها تعدادی افراد مسن هستند

5- زبان­های خاموش: هيچ کس به عنوان زبان مادری يا زبان دوم از انها در امر ارتباط استفاده نمی­کند.

    با وجود آنکه انقراض يا خاموشی زبان­ها امری طبيعی است و به زمان حاضر منحصر نمی­شود اما رواج و گسترش اين پديده در سال­های اخير و به ويژه خاموشی «زبان­های بومی»[32] و اقليت در سرتاسر دنيا توجه زبان­شناسان و جامعه­شناسان را به خود جلب کرده است. امروزه غالب زبان­شناسان از جمله «رزمری اُستلر»[33] (2000: 1) ، «نانسی ريونبرگ»[34] (2004: 1)، «مايکل کاهيل»[35] (2005: 1) و ... بر اين اعتقادند که نيمی از حدود 6800 زبان زنده دنيا تا پايان اين قرن منقرض خواهند شد.

    دانشمندان علوم زيستی معتقدند که سرعت انقراض زبان­ها به مراتب بيش از سرعت انقراض گونه­های گياهی و جانوری است. پرفسور «بيل سادرلند»[36]، متخصص گونه­های زيستی، اظهار می­دارد که هرچند معمولاً تهديدهايي که پرندگان و پستانداران در معرض آنها هستند کاملاً برای مردم شناخته شده هستند، به نظر می­رسد که زبان­ها بيشتر در معرض تهديد و خطر نابودی باشند(کونر، 2003: 1). اُستلر   (2000: 1) می­گويد سرعت انقراض زبان­ها دو برابر سرعت انقراض پستانداران و چهار برابر سرعت انقراض پرندگان است و با ادامه اين روند دنيای آينده تحت سيطره تعداد اندکی زبان قرار خواهد گرفت.

    امروزه 90 درصد از زبان­های دنيا کمتر از صدهزار نفر گويشور دارند و 357 زبان نيز کمتر از 50 نفر سخنگو دارند و حتی تعدادی از اين زبان­ها (حدود 46 زبان) تنها يک گويشور دارند و در نتيجه به شدت در معرض خطر انقراض هستند(کونر، همان).

در طی پانصد سال گذشته حدود 5/4 درصد از کل زبان­های دنيا ناپديد شده­اند در حاليکه در اين مدت تنها 3/1 درصد گونه­های پرندگان و 9/1 درصد از پستانداران از ميان رفته­اند. از سال 1600 تا کنون از ميان 176 زبان قبايل آمريکاي شمالی 52 زبان خاموش شده­اند و از231 زبان بوميان استراليا نيز 31 زبان منقرض گشته­اند (همان منبع). ساير آمار و ارقام ارائه شده در مورد وضعيت زبان­های دنيا به مانند آمار فوق­الذکرمأيوس کننده­اند. گرايمز (2002: 1) می­گويد 450 زبان دنيا اکنون آخرين نفس­های خود را می­کشند و کراوس در سال 1995 تخمين می­زند که تنها 175 زبان از زبان­های بوميان آمريکا باقی مانده­اند که از آن ميان 155 زبان- 89 درصد آنها- در حال زوال هستند و از ميان 20 زبان بوميان آلاسکا نيز تنها دو زبان از سوی والدين به نسل بعد انتقال داده می­شوند (کرافورد، 1998: 5).

    فرآيند مرگ زبان در قارة آمريکا به ويژه آمريکای شمالی بسيار حاد بوده است. جيمز کرافورد (1998: 1) با تأکيد بر اين مسئله بيان می­کند که صدها زبان بومی اين قاره از سال 1492 تا کنون محو شده­اند و از تعداد زيادی از آنها هيچ اثری به جا نمانده است. تنها برخی از اين زبان­ها آن قدر دوام آورده­اند تا به زبان­شناسان قرن بيستم اين امکان را بدهند که با آخرين گويشوران آنها ملاقات نمايند و به ثبت و ضبط بخشی از واژگان و گرامر آنها بپردازند.

چنانکه اشاره کرديم به مانند هر موجود ديگری، زاد و مرگ بخشی از ماهيت وجودی زبان­هاست. زبان­های کهن می­ميرند يا تغيير شکل می­دهند و زبان­های نو جای آنها را می­گيرند. چنانکه ريونبرگ (2004: 2) می­گويد در طول تاريخ اين زاد و مرگ به گونه­ای بوده است که همواره يک نوع  «موازنه زبانی»[37]برقرار بوده است، بدين معنی که تقريباً به ازای هر زبانی که ناپديد می­گشت يک زبان جديد پديدار می­گشت. اما بررسي­ها  نشان می­دهند که در چند دهة اخير اين موازنة زبانی بر هم خورده و آمار مرگ و مير زبان­ها بسيار بيشتر از زاد و ولد آنهاست و اين فرآيند متأثر از عوامل سياسی، اقتصادی و اجتماعی گوناگونی است که در بخش بعد به آنها می­پردازيم.

شرايط و عوامل مرگ زبان­ها

بدون شک عوامل زيادی در تغيير يا حفظ زبان در يک جامعة زبانی مؤثرند و غالب زبان­شناسان به عوامل تقريبا" مشابهی در اين زمينه اشاره کرده­اند. به اعتقاد فسولد (1978: 272) دوزبانگی از جمله شرايط لازم برای تغيير زبان است اما اين شرط به تنهايي کافی نيست، زيرا موارد متعددی را سراغ داريم که دو زبان در کنار هم در يک جامعه باقی مانده و تغيير زبانی رخ نداده است. حفظ زبان فرانسه در جامعه دوزبانة مونترال در کانادا نمونه­ای از اين همزيستی دو زبان در يک جامعة دوزبانه است. شايد اعتبار، اهميت و جايگاه اجتماعی زبان­ها در اين مورد بسيار تعيين کننده باشد. زبان­شناسان زبان­ها را به لحاظ جايگاه، کاربرد و وجهة اجتماعی­شان به گروه­هايي تقسيم  می­کنند که از جملة آنها تقسيم­بندی «فرگوسن»[38] و «استوارت»[39] (فسولد 1987: 62) است که زبان­ها را به انواع «محلی»[40] ،«معيار»[41] ، «سنتی»[42] ، «آميخته»[43] و کريول رده­بندی می­کنند. در تقسيم­بندی ديگر فرگوسن زبان­ها را به لحاظ اعتبار و موقعيت­شان به دو دسته «اصلی»[44] و «فرعی»[45]تقسيم می­نمايد. به نظر وی زبانی را اصلی تلقی می­کنيم که گويشوران آن 25 درصد از افراد جامعه را تشکيل داده، يا زبان رسمی کشور بوده و يا زبان آموزشی برای بيش از نيمی از افراد جامعه باشد. فرگوسن همچنين زبان­ها را به لحاظ نقشی که در جامعه ايفا می­نمايند به صورت زير طبقه­بندی می­نمايد:

 1- «نقش گروهی»[46] : زبان تنها نقش برقراری ارتباط ميان اعضای يک جامعة زبانی به خصوص را داشته و بدين وسيله آن عده را به عنوان يگ گروه قومی در کشور مشخص می­سازد.

2- «کاربرد رسمی»[47]0 : زبان در سطح ملی برای امور رسمی و دولتی به کار می­رود.

3- «زبان ارتباطات وسيع­تر»[48] : زبان به عنوان ميانجی برای ارتباطات بين اقوام و گروه­های مختلف به کار می­رود.

4- «کاربرد آموزشی»[49] : زبان علاوه بر سال­های اوليه تحصيل، در سطوح بالای آموزشی به کار رفته و متون درسی به آن زبان منتشر می­شوند.

5- «امور مذهبی»[50]: زبان برای برگزاری مراسم مذهبی به کار می­رود. 

6- «زبان بين­المللی»[51] : زبان برای برقراری ارتباط با ديگر ملت­ها به کار می­رود.

7- در نهايت اينکه زبان به عنوان يکی از موضوعات درسی در مدرسه مطالعه می­شود ولی خود زبانِ آموزش نيست.

    استوارت نيز ضمن برشمردن اين نقش­ها، سه مورد ديگر را به آنها می­افزايد که عبارتند از:

1- «نقش منطقه­ای»[52]: زبان در تقسيم­بندي­های سياسی کوچکتر در يک کشور مثل ايالت يا استان به عنوان زبان رسمی نقش ايفا می­کند.

2- «نقش مرکزی»[53] : زبان در مرکز سياسی کشور غلبه دارد.

 3- «نقش ادبی»[54] : زبان برای خلق آثار ادبی و هنری مورد استفاده قرارمي­گيرد(فسولد،همان).

    بنابراين به هنگام برخورد دو زبان، اهميت، کاربرد و نقش­های آن دو می­توانند در حفظ يا تغيير زبان و در نهايت سرنوشت آن مؤثر باشند. طبيعی است که يک زبان محلی که تنها نقش برقراری ارتباط ميان افراد يک گروه کوچک را بر عهده دارد در مقابل يک زبان اصلی، رسمی و آموزشی که از کاربردهای وسيع و آثار ادبی و هنری غنی برخوردار است شانس کمی برای بقا دارد.

فسولد (1987: 217) عمده­ترين دلايل تغيير زبان را مهاجرت، صنعتی شدن، شهرنشينی، زبان آموزشی و محدوديت­های اعمال شده از سوی دولت­ها، اعتبار اجتماعی زبان و جمعيت کم يک گروه زبانی ذکر می­کند.

   گرايمز (2002: 2و3) عوامل تغيير زبان را اين گونه فهرست می­کند:

1- فشار والدين جهت آموزش زبان معتبرتر به فرزندان، با اين تصور که فرزندان تنها يک زبان را می­توانند به خوبی ياد بگيرند. نتيجة اين اقدام والدين اين است که زبان بومی جامعه به نسل بعد انتقال نمی­يابد.

2- بلايای طبيعی يا حوادث ايجاد شده به وسيله انسان­ها مانند قحطی، خشکسالی، بيماری، جنگ، سيل، زمين لرزه، تسونامی، آتشفشان، نسل­کشی و پاک­سازی نژادی که همگی منجر به مرگ يا «تغيير ناگهانی»[55] يک زبان می­شوند. در اين مورد می­توان به مرگ ناگهانی زبان «مالوکو»[56] در اندونزی بر اثر زلزله و تسونامی شديد در چند سال قبل اشاره کرد.

3- اخراج يا مهاجرت افراد يک جامعه زبانی به خارج قلمرو سنتی که نوعی «تغيير برنامه­ ريزی شده»[57] زبان است.

    مهاجرت هاي اجباري يا داوطلبانه در طول تاريخ منجر به برخورد و تماس ملت­ها با يكديگر شده­اند كه نتيجه آن برخورد زبان­ها و احتمالاً حذف يكي از زبان­ها بوده است. براي نمونه در اثر مهاجرت گروه­هاي زباني مختلف به جزيره هاوايي، اكنون بوميان  اين جزيره تنها حدود 20 درصد كل جمعيت آن را تشكيل مي­دهند كه بالطبع زبان بومي آنها را آسيب­پذير ساخته است. دولت­هاي ايالات متحده، كانادا و روسيه در راستاي سياست­هاي استعماري خود فرزندان بوميان را از قبايل و گروه­هاي زباني مختلف به مدارس شبانه­روزي مي­فرستادند تا از اين طريق رابطه آنها را با زبان و فرهنگ بومي­شان قطع نموده و زبان رسمي كشور را به عنوان زبان اول بياموزند.

4- استفاده از زبان دوم در مدارس به عنوان زبان آموزشي كه منجر به تغيير زبان در سطح گسترده مي­شود. به عنوان نمونه در كشور فيليپين، پس از استقلال (يعني سال1972) افراد علاوه بر زبان بومي­شان، زبان «تاگالوگ»[58] را به عنوان زبان دوم مي­آموزند و همين مسئله موجب افزايش اعتبار زبان تاگالوگ گشته تا جايي كه امروزه عده­اي تاگالوگ را به عنوان زبان اول مي­آموزند، در حاليكه خود از قبيله يا نژاد تاگالوگ نيستند.

5- «سياست زباني ملي»[59] كه ممكن است منجر به تغيير زبان در سطح ملي شود. ميل به ايجاد يك ملت واحد به وسيله افرادي كه از قبايل و نژادهاي مختلف گرد هم آمده­اند مي­تواند منجر به تغيير زبان در سطح گسترده گردد و نمونه بارز اين فرآيند را در ايالات متحده و اسرائيل مي­بينيم. در كشور تانزانيا نيز از زمان استـقلال، رهـبران «سواحيلي »[60] را به عنـوان زبان ملي برگزيدند و تا سـال­ها تمام مطـالعات و پژوهش­هاي زباني به همين زبان محـدود گشت و از آن تاريخ تعداد افراد دو زبانه­اي كه سواحيلي را به عنوان زبان دوم مي­آموزند افزايش يافتند و امروزه بسياري سواحيلي را به عنوان زبان اول مي­آموزند.

6- در كنار عوامل ذكر شده، عوامل ديگري هم در فرآيند تغيير زبان دخيل­اند كه از جمله مي­توان شهرنشيني، صنعتي­شدن، تحولات اقتصادي، تغيير دولت و جمعيت اندك يك گروه زباني را نام برد.

    گروهي از دانشمندان، اعم از زبان­شناسان يا زيست­شناسان، قياسهايي را بين انقراض زبان و انقراض گونه­هاي گياهي و جانوري مطرح مي­كنند و بالطبع عوامل و شرايط مشابهي را براي انقراض آنها در نظر مي­گيرند. كرافورد (1998: 3) مي­گويد محو زبان­ها از صحنه تاريخ  بشري به مانند محو جانداران از صحنه تاريخ طبيعي است. هر دوي آنها قرباني صيادان، تغييرات محيطي يا رقباي قوي­تر خود مي­گردند. ظاهراً سرعت انقراض زبان­ها به مانند سرعت انقراض گونه­هاي زيستي افزايش يافته است. در گذشته (به استثناي موارد خاص مانند انقراض دايناسورها در اواخر «دوره مزوزوئيك»[61] )، مرگ وميرها عمدتاً در يك گستره محدود و به صورت منطقه­اي اتفاق مي­افتادند ولي به نظر مي­رسد كه امروزه به صورت جهاني و دسته­جمعي روي مي­دهند. ظاهراً ما وارد عصر «انقراض جمعي»[62] شده­ايم و اين تهديدي است هم براي اكولوژي طبيعي و هم اكولوژي فرهنگي ما.

شرايط جديدي كه در اثر فرآيند صنعتي­شدن، تخريب طبيعت و محيط زيست، گسترش فرهنگ مصرف­گرايي، فردگرايي و ديگر ارزشهاي غربي، فشار براي ادغام خرده­فرهنگ­ها در فرهنگ­هاي بزرگ و غالب، و سياست­هاي آگاهانه سركوبگرانه بر عليه گروه­هاي بومي ايجاد شده است تنوع و حيات گونه­هاي زيستي را به اندازه گونه­هاي زباني مورد تهديد قرار داده است.

     كرافورد (همان: 4) در چگونگي مرگ يك زبان مي­گويد،" يك شيوه آشكار براي مرگ زبان­ها اين است كه گويشوران يك زبان در اثر بيماري يا نسل­كشي همگي از ميان بروند. براي مثال اين حقيقت در مورد اكثر قبايل «آراواك»[63]  در منطقه كارائيب صدق مي­كند. افراد اين قبايل در طي يك نسل رويارويي با كريستف كلمب از ميان رفتند". اما چنانكه مي­دانيم اين مورد از موارد نادر در ميان علل مرگ زبان است و چنانكه كرافورد نيز مي­پذيرد عمده مرگ زبان­ها نتيجه يك فرآيند تدريجي زوال زبان­ها به علت نيروها و فشارهاي دروني و بيروني در يك جامعه زباني است. اين فشارها و محدوديت­ها ممكن است حاصل تغييرات در ارزشها، مذهب، اقتصاد، سياست، تجارت، و يا رويارويي نظامي و «ازدواج­هاي بين گروهي»[64] باشد. فشارها و تغييرات پيرامون يك زبان كه ورم[65] (1991) آن را «تغييرات در اكولوژي زبان»[66] مي­نامد شرايطي را فراهم مي­كنند كه بر اساس «الگوي دارويني»[67] زبان­ها يا ناگزير به «سازگاري»[68] هستند و يا نابودي.

كرافورد (همان: 5) به نكته ظريف و مهمي اشاره مي­كند كه جاي تأمل بسيار دارد و آن اينكه قياس بين مفاهيم زيست­شناختي و زبان­شناختي و اقتباس «تفكر تكويني داروين»[69] براي زبان ممكن است كمي گمراه كننده باشد. پذيرش مرگ زبان در قالب فرآيند دارويني ممكن است تلويحاً اين مفهوم را در بر داشته باشد كه برخي زبان­ها «توسعه يافته»[70] و گروهي «بدوي»[71] هستند و در اين فرايند زبان­هاي توسعه يافته كه «متناسب­تر»[72] هستند به بقاي خود ادامه مي­دهند و زبان­هاي بدوي به همان سرنوشت دايناسورها دچار مي­شوند، حال آنكه امروزه هيچ زبانشناسي به چنين طرز تفكري معتقد نيست و شايد تنها عده­اي از عوام و يا افراد متعصب چنين باوري داشته باشند.

    بيل سادرلند (كونر، 2003: 2) به عاملي در فرآيند كاهش جمعيت گونه­هاي جانوري اشاره مي­كند كه به «اثر آلي»[73]موسوم است. در اين فرآيند باروري و زاد و ولد حيوانات به خاطر عدم موفقيت آنها در پيدا كردن جفت كاهش مي­يابد و در نتيجه آن گونه جانوري رو به انقراض مي­رود. وي مي­گويد همين مسئله ممكن است در انقراض زبان­ها نقش داشته باشد. گاه مردم از فراگيري يك زبان خودداري مي­كنند چراكه گويشور ديگري در آن زبان نمي­يابند تا با وي هم صحبت شوند و همين مسئله باعث مي­شود كه زبان­هايي كه داراي گويشوران كمي هستند بيشتر در معرض خطر نابودي قرار گيرند.

رزمري استلر (2000: 2) معتقد است كه امروزه عواملي يكسان در سرعت بخشيدن به انقراض زبان­ها و ديگر گونه­هاي زيستي نقش دارند و يكي از آنها فشار و تنگناي ناشي از ازدياد جمعيت و گسترش فرآيند صنعتي­شدن است. نظام اقتصادي حاكم بر جهان جوامع كوچك و غير صنعتي را مجبور مي­سازد تا بين زبان و فرهنگ سنتي خود و يا مشاركت در يك جهان وسيع­تر يكي را برگزينند. مردمان شرق آفريقا براي حضور موفق در يك مجموعه وسيع­تر ناگزيرند زبان سواحيلي را بياموزند و اروپاي مركزي­ها براي اين منظور زبان روسي و اين اواخر انگليسي را ياد مي­گيرند. «هينتن»[74]  ، زبان­شناس، معتقـد است كه اين فرآيند در دراز مدت حتي زبان­هـاي قوي و معتبـر را نيز تهديد مي­كند. براي نمونه اتحاديه اروپا نگران اين مسئله است كه زبان انگليسي در نهايت جايگزين بسياري از زبان­هاي اروپايي شود زيرا آن تنها زبان مشترك در ميان بسياري از اروپائي­هاست (استلر،همان). «ويويان كوك»[75] (2005: 1و2) در بررسي خود در پنج كشور بلژيك، انگلستان، هلند، سوئد، و سنگاپور به اين نتيجه رسيد كه كودكان انگليسي كمتر از كودكان ساير كشورها تمايل به دوزبانگي و يا به عبارتي يادگرفتن زبان ديگر دارند و اين نشان­ دهنده اعتقاد آنها به برتري نسبي زبان انگليسي نسبت به ساير زبان­هاست.

استلر به عامل ديگري در تغيير زبان اشاره مي­كند كه بسياري از زبان­شناسان از جمله گرايمز (2002: 2) و كرافورد (1998: 6)به طور مشترك اشاره كرده­اند. اين عامل همان سياست­هاي سركوبگرانه دولت­ها بر عليه بوميان و اقليت­هاست كه منجر به تغيير اجباري زبان مي­شود. در قرن نوزدهم دولت­هاي

ايالات متحده و استراليا فرزندان بوميان را به اجبار به مدارس شبانه­روزي مي­فرستادند كه در آنجا هرگونه كاربرد زبان بومي ممنوع و مشمول تنبيه و جريمه بود. دولت انگليس نيز روشهاي مشابهي را براي سركوب زبان­هاي «سلتي»[76] در ايرلند و ولز به كار بست. اگرچه امروزه در اين كشورها برخي از سياست­هاي زباني روندي معكوس را در پيش گرفته­اند اما براي بسياري از زبان­ها ديگر دير شده است.

    اچـسون (1995: 209) معتقد است كه مرگ زبان يك پديده اجتـماعي است كه نيازهاي اجتماعي به آن دامن مي­زنند. يك زبان صرفاً به اين خاطر كه نمي­تواند نيازهاي اجتماعي گويشوران خود را برآورده سازد توسط آن گويشوران طرد شده و به فراموشي سپرده مي­شود. گرنوبل[77] و وايلي[78] (1999: مقدمه) بر اين اعتقادند كه آنچه ادامه كاربرد زبان را در آينده تضمين مي­كند همان پرستيژ يا اعتباري است كه با آن زبان همراه است. علاوه بر آن، زبان­هايي از اعتبار برخوردار مي­شوند كه داراي پيشينه غني در ادبيات باشند، در رسانه­هاي گروهي ملي يا منطقه­اي به كار روند، در فرآيند مبادلات تجاري و اقتصادي مورد استفاده قرار گيرند، و يا زبان يك مذهب پرطرفدار باشند. آنها تأكيد مي­ورزند كه اگرچه هر يك از اين عوامل مي­توانند در اعتبار بخشي به يك زبان نقش داشته باشند اما رابطه آنها با يكديگر يك رابطه علي مستقيم نيست. به بيان ديگر، ممكن است زباني از فاكتورهاي پيش­گفته  برخوردار باشد و با اين وجود از يك پرستيژ بالايي كه تضميـن­گر ادامه حيات آن باشد برخوردار نشود. نمونة بارز اين قضيه زبان «گالي ايرلندي»[79] است. اين زبان در قرن پانزدهم ميلادي تقريباً در سرتاسر ايرلند زبان اول مردم بود اما امروزه گويشوران اين زبان تنها در جوامع پراكنده­اي در شمال و غرب كشور زندگي مي­كنند.

«نانسي دورين»[80] (1999 :5-20) به تفكر زباني حاضر در جهان غرب تحت عنوان «ايدئولوژي زباني غرب»[81] اشاره مي­كند كه دور نماي آينده زبان­هاي كوچك و اقليت را مبهم ساخته است. هميشه قدرت­هاي حاكم در طول تاريخ، ملت­هاي تحت سلطه را مجبور به دست كشيدن از زبان اجدادي­شان نكرده­اند. براي نمونه، امپراتوري عثماني مجموعه­اي از گروه­هاي نژادي مختلف با زبان­هاي گوناگون را تحت سلطه خود درآورد اما به همگي آنها اجازه داد هويت نژادي­شان، از جمله زبان و مذهب بومي را حفظ نمايند. اما رشد تفكر «ملي­گرايي»[82] مقارن عصر صنعت، در اروپاي غربي موجب پيدايش يك نگرش انعطاف­ناپذير نسبت به گروه­هاي زباني كوچكتر شده است. نمونة بارز اين گونه ناشكيبايي را مي­توان در سياست­هاي دولت فرانسه پس از انقلاب دهة 1790 تاكنون مشاهده كرد. ايجاد يك هويت ملي واحد براي فرانسويان پس از انقلاب، تا حـدودي يك زبان ملي واحد را مي­طلبيد واز اين رو اقدامـات سياستمداران در راستاي تقويت زبان ملي و ناديده گرفتن يا مخالفت با زبان­هاي اقليت يا بيگانه متمركز گرديد. دورين (همانجا :5) متذكر مي­شود كه فرانسويان حتي نسبت به زبان­هاي ملي اروپاي غربي هم از خود تحمل ­پذيري نشان نداده و براي نمونه  از صدور شناسنامه براي كودكاني كه اسم كوچكشان ريشة

«برتون»[83] داشتند خودداري مي­كردند. بنابراين تمام گروه­ها و اقليت­هايي كه قادر به تكلم به زبان فرانسه نبودند مانند برتون­ها، «باسك­ها»[84] ، «آلساتين ها»[85] و «اوستانين­ها»[86]خود را در فضاي يك فرانسه متحد كه زبان فرانسوي بارزترين سمبل اين اتحاد بود، بيگانه احساس مي­كردند. اين تفكر و ايدئولوژي نگرش غالب در تمامي كشورهاي اروپاي غربي در سده حاضر است. اين ايدئولوژي يك نگاه تحقيرآميز نسبت به زبان­هاي پايين دست  دارد و در لايه­بندي اجتماعي خود آنها را در پايين­ترين رده قرار مي­دهد (همان:7).

     دورين در مقاله خود تحت عنوان« ايدئولوژي زباني غرب و دورنماي زبانهاي كوچك» به دو باور رايج در ميان اروپاييان به عنوان دو عامل تهديد كننده بالقوه براي بقاي زبان­هاي اقليت اشاره مي­كند. باور نخست اعتقاد به اين مسئله است كه زبان­هاي متناسب­تر و سازگارتر باقي مي­مانند و زبان­هايي كه به طور طبيعي قدرت سازگاري با محيط اجتماعي پيرامون را ندارند محكوم به فنا هستند. در اين راستا عده­اي از اروپائيان به مزيت زبان­هاي ملي اروپا مانند انگليسي، فرانسه و آلماني و عده­اي از اروپائيان به مزيت تمام زبان­هاي هند و اروپايي براي سازگاري با محيط معتقدند. اين همان عقيده «داروينيسم اجتماعي»[87] درباره زبان است كه كرافورد (1998: 5) در مورد پيامدهاي ناخوشايند آن هشدار مي­دهد و در علم نوين زبان­شناسي جايگاهي ندارد.

باور دوم كه عمدتاً در بين «انگليسي دوستان»6[88]رايج است اين است كه ياد گرفتن دو يا چند زبان اصولاً كار مشكل و پر زحمتي است. انگليسي­ زبان­ها امروزه در مناطق وسيعي از دنيا مانند آمريكا، كانادا و استراليا كه زماني داراي بيشترين تنوعات زباني بوده­اند قدرت حاكمه را تشكيل مي­دهند و تلاش آنها براي ايجاد يك جامعه يك زبانه حيات زبان­هاي بومي اين مناطق را به خـطر انداخته است. اينـان معتـقدند كه دو زبانـگي نه تنـها براي فـرد ايجاد دشواري مي­كند بلكه براي جامعه نيز ايجاد مشكل نموده و بار و هزينه اضافي به آن تحميل مي­كند. عده­اي حتي بر اين باورند كه داشتن يك زبان از توانايي فرد در زبان ديگر مي­كاهد. روان­شناسي زبان امروزه ثابت كرده است كه اين باور نيز از پشتوانه علمي برخوردار نبوده و درست برخلاف تصور اين عده افراد دوزبانه نسبت به افراد يك زبانه از قواي شناختي و انعطاف­پذيري بالاتري برخوردارند (تيلور، 1990: 345- 344).

    چنانكه ملاحظه كرديد زبان­شناسان و مردم­شناسان به عوامل متعددي در حفظ يا مرگ زبان­ها اشاره كرده­اند كه برخي از عوامل به طور مشترك در نقطه  نظرات اغلب آنها  به  چشم مي­خورد. در اين بين عاملي كه بسياري از افراد از ذكر آن غافل مانده و يا اهميت زيادي براي آن قائل نشده­اند نقش آثار ادبي و به ويژه شعر در حفظ و پويايي زبان­هاست و حق­شناس بر اين مسئله تأكيد مي­ورزد. وي (1370: 139) به طور صريح مي­گويد: « من راز مرگ زبان­ها را در ركود و ستروني شعر آن مي­بينم. هر زباني آنگاه مي­ميرد كه آخرين شاعرش مرده باشد ».

گرچه شعر هر زبان راز بقاي آن زبان است، اما ظاهراً هر شعري نمي­تواند به بقاي زبان كمك نمايد. از ديدگاه حق­شناس (همان: 152) « ... تنها آن شعري مي­تواند چنين اعجازي نمايد كه آب از سرشارترين بخش نهر زبان مي­نوشد، يعني آن بخشي كه در كوچه و بازارهاي شهر و در ميان تك تك گويشوران آن زبان جاري است. شعري مي­تواند زندگي­بخش باشد كه خود زنده باشد و شعري كه از مردم زمانه­ي خود جدا باشد و تنها با گذشته و آثار گذشتگان درآميزد، شعري است مرده و بي­روح و آن كه بي­روح است، روح­بخش چگونه مي­تواند باشد». در جايي ديگر وي در بيان چگونگي مرگ شعر مي­گويد  «...مرگ شعر و شاعر، به نوبه­ي خود، آن­گاه در زباني اتفاق مي­افتد كه اين دو به هر دليل كه باشد از حيات و زندگي زمانه­ي خود قطع رابطه كرده باشند و از مردم و عيش و عزاي آنان بريده باشند و به چيزي سرگرم شده باشند كه از آن مردم نباشد» (همان: 140).

    از مجموع گفته­هاي حق­شناس چنين استنباط مي­شود كه يك شعر مردمي كه درون­مايه­هاي آن امور جاري مردم زمانه و زبان آن زبان مردم زمانه و يا به قولي زبان «راستين»[89] باشد مي­تواند عامل مهمي در حفظ و بقاي زبان باشد. با آنكه در اينـجا قصد پرداختن به خدمـات متقابل زبان و ادبيات را نداريم، اما ذكر اين نكته ضروري است كه اصولاً خلق تركيبات، استعارات، اصطلاحات و واژه­هاي جديد هر زبان در عرصه شعر و ادبيات صورت مي­گيرد، چراكه شعر عرصه­ي آفرينش و خلقت­گري است. گرچه شعر عاملي براي پويايي زبان است اما عدم استقبال گويشوران يك زبان از شعر و ادبيات آن زبان خود معلول وقوع برخي تحولات اجتماعي، سياسي، اقتصادي و فرهنگي يك جامعه زباني است.

    نتيجه بحث

از مجموع مباحث طرح شده تاكنون چنين به نظر مي­رسد كه يك شبكه پيچيده از عوامل برون زباني كه خود با يكديگر رابطة علي و معلولي دارند موجبات تغيير زبان را فراهم مي­كنند و گاه عده­اي از افراد از معلول­ها با عنوان علت ياد مي­كنند و گاه نشانه­هاي تغيير زبان را در جاي عوامل تغيير زبان قرار مي­دهند. به اعتقاد مدرسي (1368: 82) حذف زبان، دوزبانگي، پيدايش زبان­هاي آميخته و ... همگي نتايج حاصله از «برخوردهاي زباني»[90] هستند و برخوردهاي زباني نيز رخ نمي­دهند مگر آنكه ملت­ها در تماس و برخورد با يكديگر قرار گيرند. تماس و برخورد ملت­ها در گذشته غالباً در اثر مهاجرت يا تهاجمات نظامي رخ مي داده اما امروزه وسايل ارتباطي جديد، ملت­هاي ساكن در مناطق جغرافيايي مختلف در سرتاسر دنيا را به­هم مرتبط ساخته است. از يك طرف اين ارتباطات، گويشوران زبان­هاي مختلف را در معرض زبان­هاي ديگر و به ويژه زبان­هاي معتبر قرار داده و از طرف ديگر نياز به فراگيري زبان­هاي معتبر كه غالباً نقش ميانجي را به عهده دارند ميزان دوزبانگي را افزايش داده است. علاوه بر آن، تحولات اقتصادي و تكنولوژيك مانند «صنعتي­شدن»[91] و «مكانيزه­شدن»[92] باعث خلق حرفه­ها و مشاغل

جديد به قيمت نابودي مشاغل و حرفه­هاي سنتي­شده است و گويشوران زبان­هاي اقليت براي كسب فرصت­هاي شغلي بهتر كه موقعيت اقتصادي مناسب­تري را براي آنهـا فراهم مي­نمايند در صدد يادگيـري زبان هاي معتبر و آموزش آن به فرزندان خود برآمدند. به بيان ديگر شرايط اجتماعي و اقتصادي حاكم بر جهان امروز اين باور را در جوامع زباني اقليت تقويت نموده است كه زبان­شان از كارآيي لازم براي برآوردن نيازهاي جديد برخوردار نيست و تقويت همين نگرش­هاي منفي آنها را وادار ساخته است تا علي­رغم ميل باطني­شان بخشي از هويت قومي و نژادي خود را ناديده انگارند و زبان آباء و اجدادي خود را به نسل بعد منتقل ننمايند. بنابراين ايجاد احساسات و نگرش­هاي منفي  نسبت به زبان بومي  مقدمه  تغيير زبان  و شرط لازم و كافي براي وقوع آن است. رابطه نگرش زباني و كاربرد زبان يك رابطه دوسويه است، بدين معني كه نگرش منفي موجب كاهش ميزان كاربرد زبان در جامعه و عدم كاربرد زبان سبب تقويت نگرش منفي در افراد مي­شود.

  منابع فارسي و انگليسي

 - حق­شناس، علي محمد.1370. «شعر و زاد و مرگ زبان­ها». مقالات ادبي و زبان­شناختي. تهران: نيلوفر.ص 139-152

- مدرسي، يحيي. 1368. درآمدي بر جامعه­شناسي زبان. تهران: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي

- Aitchson, Jean. 1995.  Language Change: Progress or Decay? Cambridge: Cambridge University Press.

- Cahill, Michael .2005. Why Care about Endangered Languages? http://www.Sil.org/sociolx/ndg-lg-cahill.html

- Chambers, J.K & Peter Trudgill. 1994. Dialectology. Cambridge:

Cambridge University Press.

- Conner, Steve.2003.Alarm Raised on World’s Disappearing Languages. http://www. Commondreams.org/headlines 03/0515-05.htm.

- Cook, Vivian.2005. VC’s Test of Monolingualism Mark III.

http://homepage.ntlworld.com/vivian.c/SLA/Attitudes.htm.

- Crawford, James. 1998. Endangered Native American Languages: What Is to Be Done, and Why? http://ourworld .compuserve. com / homepages/JWCRAWFORD/brj.htm

- Crystal, David .2000. Language Death. Cambridge: Cambridge University Press.

- De Klerk, Vivian .2000. Language shift in Grahamstown: A Case Study of Selected Xhosa Speakers. International Journal of Sociology of Language. 146, pp.87-110.

- Dittmar, Norbert. 1976. Sociolinguistics. London: Edward Arnold.

- Dorian, Nancy C. 1999. “Western Language Ideologies and Small-Language Prospects”. Endangered Languages. Grenoble, A. Lenore, Lindsay J. Whaley (eds), pp. 3-21.

- Fasold, Ralph. 1987. The Sociolinguistics of Society. Cambridge: Cambridge University Press.

- Gal, Susan. 1979. Language Shift: Social Determinants of Linguistic Change in Bilingual Austria. New York: Academic Press.

- Grenoble, A. Lenore, Lindsay J. Whaley (eds) .1999. Endangered Languages. Cambridge: Cambridge university press.

- Hudson, R.A. 1993. Sociolinguistics. Cambridge: Cambridge university press.

- Ostler, Rosemarie. 2000. Disappearing Languages. http://www.wholeearth. Com/ArtideBin/325html.

- Redish, Laura .2001. Endangered Languages Revival and Revitalization.

http://www.native-languages.org/revive.htm.

- Rivenburgh, Nancy. 2004. Do we really understand the issue? Media coverage of endangered languages. http://www.ailc.net/ViewPage. cfm/Page1512.htm.

- Romain, Suzanne. 2004. Linguist Warns of Language Extinction. http://www.thehoya.com/news/112304/news5.cfm#top

- Wadhaugh, Ronald. 1993. An introduction to sociolinguistics. Oxford: Basill Blackwell.


[1]-organism                        

[2] -language shift

[3]-language death               

[4] -dead language

[5]-David Crystal           

[6] -language loss         

[7] -language extinction          

[8] -language suicide                                                                   

[9] -language murder    

[10]-dominant language          

[11] -social prestige            

[12] -higher                    

[13] -lower                               

[14] -creol                  

[15] -language maintenance / preservation   

[16] -Laura Reddish                                           

[17] -extinct language                                   

[18] -moribund

[19]-endangered / imperiled                                                                  

[20] -Barbara F. Grimes                

[21] -stages of language endangerment         

[22]-critically endangered     

[23]-severely endangered   

[24] -endangered             

[25] -eroding               

[26]- stable but threatened               

[27] -safe                         

[28] -Michael Krauss        

[29] -viable                

[30] -viable but small

[31] -nearly extinct                    

[32] -indigenous languages                                        

[33] -Rosemarie Ostler              

[34] -Nancy Rivenburgh                               

[35] -Michael Cahill                  

[36] -Bill Sutherland                               

[37]-linguistic equilibrium    

[38] -Ferguson      

[39] -Stewart                              

[40] -vernacular                     

[41] -standard       

[42]-classical                                

[43] -pidgin                            

[44] -major           

[45] -minor

[46] -group function                                 

[47] -official use

[48] -language of wider communication  

[49] -educational use

[50] -religious affairs                                 

[51] -international language

[52] -provincial function    

[53] -capital function   

[54] -literary function

[55] - sudden shift                          

[56] - Maluku

[57] - planned shift                         

[58] -Tagaloge

[59] - national language policy        

[60]- Swahili

[61] -Mesozoic era                         

[62] -mass extinction

[63]-Arawak                                  

[64] -intermarriage                                    

[65] -Wurm                                     

[66] - the ecology of language

[67] -Darwinian model                   

[68] -adaptation                                    

[69]-Darwinian evolutionism                  

[70] -developed                                                     

[71] -primitive            

[72]-fitter                  

[73]-Allee effect

[74] - Leanne Hinton                               

[75] - Vivian Cook

[76] - Celtic      

[77] -Lenore A. Grenoble

[78] -Lindsy J.Whaley                

[79] -Irish Gaelic      

[80] Nancy C. Dorian

[81]-western language ideology            

[82]-nationalism

[83]-Breton

[84] -Basques                                      

[85]-Alsatians                                                                      

[86] -Occitanins         

[87] - Social Darwinism

[88]  -Anglophones    

[89] -authentic                                       

[90] -linguistic conflicts                     

[91] -industrialization                            

[92] -mechanization