چرا و چگونه زبانها ميميرند؟
مرگ زبان
از قرن نوزدهم بدين سوی، دانشمندان علوم اجتماعی و به ويژه جامعهشناسان زبان، غالباً از زبان به عنوان يک «موجود زنده»[1] ياد میکنند که پس از زايش و پشت سر گذاشتن دوران طفوليت، به رشد و بالندگی میرسد و ممکن است بنا به دليل يا دلايلی با طی يک روند زوال تدريجی رو به خاموشی رود و زبان ديگری جانشين آن شود (اچسون، 1995: 197). از اين فرآيند با عنوان «تعويض/ تغيير زبان»[2] ياد میشود. فسولد (1987: 213) اين فرآيند را چنين تعريف میکند، «تغيير زبان حالتی است که افراد يک جامعه دو زبانه يا چند زبانه از زبان بومی خود به نفع زبان ديگری دست بکشند که گاه از آن با عنوان «مرگ زبان»[3] نيز ياد میشود. اصطلاح «مرگ زبان» مخصوصاً زمانی به کار میرود که اعضای آن جامعة زبانی تنها گويشوران آن زبان در دنيا باشند».
اچسون (1995: 197) از اصطلاح مرگ زبان به جای تغيير زبان استفاده میکند. وی میگويد که ما تغيير شکل يا نام زبان در طول تاريخ را مرگ زبان اطلاق نمیکنيم. به عقيده وی زبان لاتين به اين خاطر که کسی امروز آن را صحبت نمیکند يک «زبان مرده»[4] نيست چرا که فرانسه، ايتاليايي و اسپانيولی صورتهای دگرگون شده لاتين با نام جديد هستند. وی میگويد، « منظور ما از مرگ زبان، اين نوع دگرگونيهای تدريجی در طول زمان نيست بلکه مرگ زبان به يک رويداد غير معمول و ناگهانی اشاره میکند که در طی آن يک زبان به طور کامل محو میشود».
«ديويد کريستال»[5] (2000: 7) معتقد است تغيير زبان يک اصطلاح متداول برای حرکت تدريجی يا ناگهانی گويشوران از کاربرد يک زبان به زبان ديگر است. وی میگويد اين حرکت میتواند توسط يک فرد و يا گروه صورت پذيرد. بنابراين فرآيند تغيير زبان میتواند يک فرآيند فردی و يا جمعی باشد. در فرآيند تغيير زبان جمعی، طبيعتاً مرگ زبان با مرگ آخرين گويشور آن زبان محقق میشود.
زبانشناسان اصطلاحات ديگری نيز برای اين پديده به کار میگيرند که از جملة آنها «حذف زبان»[6]و «انقراض / خاموشی زبان»[7] میباشند (کريستال، 2000: 20). اچسون (1995: 198) علاوه بر پديده «مرگ زبان» از مفاهيمی مانند « خودکشی زبان»[8] و «قتل زبان»[9] نيز سخن به ميان میآورد. وی (همان منبع: 197و 198) میگويد مسلماً وقتی زبان میميرد، افراد آن جامعه زبانی از سخن گفتن باز نمیايستند بلکه يک زبان جديد به عنوان «زبان غالب»[10] به دلايل سياسی و اجتماعی به جای زبان قديمی نقش برقرای ارتباط بين افراد جامعه را به عهده میگيرد. وی چنين حالتی را که به محو کامل و ناگهانی زبان بومی و سنتی منجر میشود «قتل زبان» مینامد. اچسون حالت ديگری که ممکن است در برخورد دو زبان، يکی به لحاظ «وجهة اجتماعی»[11] «بالاتر»[12] و ديگری «پايينتر»[13] رخ دهد را اين گونه شرح میدهد: گويشوران زبان قديمی (پايينتر) به استفاد از زبان بومی خود ادامه میدهند اما به تدريج صورتها و ساختار زبان غالب را وارد زبان خود میکنند و اين عمل تا جايي ادامه پيدا میکند که زبان قديمی را ديگر نمیتوان به عنوان يک زبان مستقل باز شناخت. اين نوع قرضگيری افراطی يک جانبه از زبان غالب به زبان بومی باعث میشود که زبان بومی به شکل يکی از لهجههای زبان غالب درآيد و در حقيقت زبان بومی دست به خودکشی میزند. اچسون تأکيد میکند که خودکشی زبان عمدتاً در مواردی روی میدهد که دو زبان با هم شبيه باشند. وی بهترين نمونه خودکشی زبان را بلعيده شدن زبانهای «کريول»[14]0 توسط زبانهای پايه خود میداند.
نقطه مقابل مرگ زبان، پديده «حفظ زبان»[15] است و اين زمانی است که اعضای يک جامعة زبانی تصميم میگيرند به استفاده از زبان آباء و اجدادی خود ادامه دهند.فسولد (همان) تأکيد میکند که اصولاً حفظ يا نگهداری زبان در جامعه دو يا چند زبانه مفهوم پيدا میکند، چراکه در مورد اعضای جامعهای که فقط يک زبان میدانند و زبان ديگری را نمیآموزند، اصطلاح «حفظ زبان» معنايي ندارد.
زبانشناسان در بررسی اين پديده تقسيمبنديهای خاصی به عمل میآورند و از اصطلاحات خاصی برای اين دستهبنديها استفاده میکنند. رديش[16] (2001 :1) زبانها را به سه گروه تقسيم میکند. وی زبانی که هيچ گويشور بومی ندارد را يک زبان مرده يا «خاموش»[17] مینامد و زبانی را که در ميان نسل جوان و خردسال هيچ گويشور بومی ندارد يک زبان «در حال احتضار / رو به زوال»[18] مینامد. در نهايت زبانی را که گويشوران بومی آن بسيار اندکاند يک زبان «در معرض خطر/ آسيبپذير»[19] اطلاق میکند.
گرايمز[20] (2002: 8) يک دستهبندی از «مراحل خطر پذيری زبانها»[21] را ارائه میکند که خود آن را چکيده نظرات زبانشناسان در يک گردهمايي در آلمان (در فوريه سال 2000) میداند. تقسيمبندی وی اينگونه است:
1- زبانهای «شديداً در معرض خطر»[22] : زبانهايي که دارای تعداد اندکی گويشور بالای هفتاد سال در بين والدين پدربزرگها و مادربزرگها میباشند.
2- زبانهای «جداً در معرض خطر»[23] : زبانهايي که گويشوران آنها بالای 40 سال و يا در سن پدربزرگها و مادربزرگها هستند.
3- زبانهای «درمعرض خطر»[24] :گويشوران اين گونه زبانها در سنين بالای 20 سال و عمدتاً ميانسال هستند.
4- زبانهای «رو به زوال»[25] :گويشوران افراد بزرگسال و بخشی از کودکان جامعه هستند، ساير کودکان به زبان ديگری صحبت میکنند.
5- زبانهای «پايدار اما در معرض تهديد»[26] : همة افراد بزرگسال و کودکان به اين زبان سخن میگويند اما تعداد آنها اندک است.
6- زبانهای «سالم»[27] : در معرض خطر نبوده و انتظار میرود که تمامی بچهها و گروههای نژادی آن را بياموزند.
کريستال (2000: 23) يک طبقهبندی سهگانه از آسيبپذيری زبانها ارائه میدهد که آن را رايجترين طبقهبندی میداند. در اين طبقهبندی زبانها به سه گروه «سالم» ، «در معرض خطر» و «خاموش» تقسيم میشوند. وی میگويد «مايکل کراس»[28] دستة زبانهای «در حال احتضار» را به اين سه گروه اضافه میکند و منظور وي زبانهايي است که ديگر کودکان آنرا به عنوان زبان مادری نمیآموزند. وی (همانجا) اشاره میکند که برخی تقسيمبنديها وارد جزئيات بيشتری میشوند که يک تقسيمبندی پنجگانه را به عنوان نمونه ذکر میکند و اينگونه توضيح میدهد:
1- زبانهای «ماندگار»[29] : جمعيت گويشوران آنها به اندازه کافی است و در دراز مدت هيچ خطری آنها را تهديد نمیکند.
2- زبانهای «ماندگار اما کوچک»[30]: دارای بالای هزار نفر گويشور بوده که در جوامع کوچک و مستقل اما پايبند به هويت قومی زندگی میکنند.
3- زبانهای در معرض خطر: گويشوران آن به اندازهای هستند که امکان بقا را برای آن فراهم نمايد اما بقای آنها به مهيا بودن شرايط و حمايتهای اجتماعی بستگی دارد.
4- زبانهای «تقريباً خاموش»[31] : امکان بقا برای آنها مصور نيست، چون گويشوران آنها تنها تعدادی افراد مسن هستند
5- زبانهای خاموش: هيچ کس به عنوان زبان مادری يا زبان دوم از انها در امر ارتباط استفاده نمیکند.
با وجود آنکه انقراض يا خاموشی زبانها امری طبيعی است و به زمان حاضر منحصر نمیشود اما رواج و گسترش اين پديده در سالهای اخير و به ويژه خاموشی «زبانهای بومی»[32] و اقليت در سرتاسر دنيا توجه زبانشناسان و جامعهشناسان را به خود جلب کرده است. امروزه غالب زبانشناسان از جمله «رزمری اُستلر»[33] (2000: 1) ، «نانسی ريونبرگ»[34] (2004: 1)، «مايکل کاهيل»[35] (2005: 1) و ... بر اين اعتقادند که نيمی از حدود 6800 زبان زنده دنيا تا پايان اين قرن منقرض خواهند شد.
دانشمندان علوم زيستی معتقدند که سرعت انقراض زبانها به مراتب بيش از سرعت انقراض گونههای گياهی و جانوری است. پرفسور «بيل سادرلند»[36]، متخصص گونههای زيستی، اظهار میدارد که هرچند معمولاً تهديدهايي که پرندگان و پستانداران در معرض آنها هستند کاملاً برای مردم شناخته شده هستند، به نظر میرسد که زبانها بيشتر در معرض تهديد و خطر نابودی باشند(کونر، 2003: 1). اُستلر (2000: 1) میگويد سرعت انقراض زبانها دو برابر سرعت انقراض پستانداران و چهار برابر سرعت انقراض پرندگان است و با ادامه اين روند دنيای آينده تحت سيطره تعداد اندکی زبان قرار خواهد گرفت.
امروزه 90 درصد از زبانهای دنيا کمتر از صدهزار نفر گويشور دارند و 357 زبان نيز کمتر از 50 نفر سخنگو دارند و حتی تعدادی از اين زبانها (حدود 46 زبان) تنها يک گويشور دارند و در نتيجه به شدت در معرض خطر انقراض هستند(کونر، همان).
در طی پانصد سال گذشته حدود 5/4 درصد از کل زبانهای دنيا ناپديد شدهاند در حاليکه در اين مدت تنها 3/1 درصد گونههای پرندگان و 9/1 درصد از پستانداران از ميان رفتهاند. از سال 1600 تا کنون از ميان 176 زبان قبايل آمريکاي شمالی 52 زبان خاموش شدهاند و از231 زبان بوميان استراليا نيز 31 زبان منقرض گشتهاند (همان منبع). ساير آمار و ارقام ارائه شده در مورد وضعيت زبانهای دنيا به مانند آمار فوقالذکرمأيوس کنندهاند. گرايمز (2002: 1) میگويد 450 زبان دنيا اکنون آخرين نفسهای خود را میکشند و کراوس در سال 1995 تخمين میزند که تنها 175 زبان از زبانهای بوميان آمريکا باقی ماندهاند که از آن ميان 155 زبان- 89 درصد آنها- در حال زوال هستند و از ميان 20 زبان بوميان آلاسکا نيز تنها دو زبان از سوی والدين به نسل بعد انتقال داده میشوند (کرافورد، 1998: 5).
فرآيند مرگ زبان در قارة آمريکا به ويژه آمريکای شمالی بسيار حاد بوده است. جيمز کرافورد (1998: 1) با تأکيد بر اين مسئله بيان میکند که صدها زبان بومی اين قاره از سال 1492 تا کنون محو شدهاند و از تعداد زيادی از آنها هيچ اثری به جا نمانده است. تنها برخی از اين زبانها آن قدر دوام آوردهاند تا به زبانشناسان قرن بيستم اين امکان را بدهند که با آخرين گويشوران آنها ملاقات نمايند و به ثبت و ضبط بخشی از واژگان و گرامر آنها بپردازند.
چنانکه اشاره کرديم به مانند هر موجود ديگری، زاد و مرگ بخشی از ماهيت وجودی زبانهاست. زبانهای کهن میميرند يا تغيير شکل میدهند و زبانهای نو جای آنها را میگيرند. چنانکه ريونبرگ (2004: 2) میگويد در طول تاريخ اين زاد و مرگ به گونهای بوده است که همواره يک نوع «موازنه زبانی»[37]برقرار بوده است، بدين معنی که تقريباً به ازای هر زبانی که ناپديد میگشت يک زبان جديد پديدار میگشت. اما بررسيها نشان میدهند که در چند دهة اخير اين موازنة زبانی بر هم خورده و آمار مرگ و مير زبانها بسيار بيشتر از زاد و ولد آنهاست و اين فرآيند متأثر از عوامل سياسی، اقتصادی و اجتماعی گوناگونی است که در بخش بعد به آنها میپردازيم.
شرايط و عوامل مرگ زبانها
بدون شک عوامل زيادی در تغيير يا حفظ زبان در يک جامعة زبانی مؤثرند و غالب زبانشناسان به عوامل تقريبا" مشابهی در اين زمينه اشاره کردهاند. به اعتقاد فسولد (1978: 272) دوزبانگی از جمله شرايط لازم برای تغيير زبان است اما اين شرط به تنهايي کافی نيست، زيرا موارد متعددی را سراغ داريم که دو زبان در کنار هم در يک جامعه باقی مانده و تغيير زبانی رخ نداده است. حفظ زبان فرانسه در جامعه دوزبانة مونترال در کانادا نمونهای از اين همزيستی دو زبان در يک جامعة دوزبانه است. شايد اعتبار، اهميت و جايگاه اجتماعی زبانها در اين مورد بسيار تعيين کننده باشد. زبانشناسان زبانها را به لحاظ جايگاه، کاربرد و وجهة اجتماعیشان به گروههايي تقسيم میکنند که از جملة آنها تقسيمبندی «فرگوسن»[38] و «استوارت»[39] (فسولد 1987: 62) است که زبانها را به انواع «محلی»[40] ،«معيار»[41] ، «سنتی»[42] ، «آميخته»[43] و کريول ردهبندی میکنند. در تقسيمبندی ديگر فرگوسن زبانها را به لحاظ اعتبار و موقعيتشان به دو دسته «اصلی»[44] و «فرعی»[45]تقسيم مینمايد. به نظر وی زبانی را اصلی تلقی میکنيم که گويشوران آن 25 درصد از افراد جامعه را تشکيل داده، يا زبان رسمی کشور بوده و يا زبان آموزشی برای بيش از نيمی از افراد جامعه باشد. فرگوسن همچنين زبانها را به لحاظ نقشی که در جامعه ايفا مینمايند به صورت زير طبقهبندی مینمايد:
1- «نقش گروهی»[46] : زبان تنها نقش برقراری ارتباط ميان اعضای يک جامعة زبانی به خصوص را داشته و بدين وسيله آن عده را به عنوان يگ گروه قومی در کشور مشخص میسازد.
2- «کاربرد رسمی»[47]0 : زبان در سطح ملی برای امور رسمی و دولتی به کار میرود.
3- «زبان ارتباطات وسيعتر»[48] : زبان به عنوان ميانجی برای ارتباطات بين اقوام و گروههای مختلف به کار میرود.
4- «کاربرد آموزشی»[49] : زبان علاوه بر سالهای اوليه تحصيل، در سطوح بالای آموزشی به کار رفته و متون درسی به آن زبان منتشر میشوند.
5- «امور مذهبی»[50]: زبان برای برگزاری مراسم مذهبی به کار میرود.
6- «زبان بينالمللی»[51] : زبان برای برقراری ارتباط با ديگر ملتها به کار میرود.
7- در نهايت اينکه زبان به عنوان يکی از موضوعات درسی در مدرسه مطالعه میشود ولی خود زبانِ آموزش نيست.
استوارت نيز ضمن برشمردن اين نقشها، سه مورد ديگر را به آنها میافزايد که عبارتند از:
1- «نقش منطقهای»[52]: زبان در تقسيمبنديهای سياسی کوچکتر در يک کشور مثل ايالت يا استان به عنوان زبان رسمی نقش ايفا میکند.
2- «نقش مرکزی»[53] : زبان در مرکز سياسی کشور غلبه دارد.
3- «نقش ادبی»[54] : زبان برای خلق آثار ادبی و هنری مورد استفاده قرارميگيرد(فسولد،همان).
بنابراين به هنگام برخورد دو زبان، اهميت، کاربرد و نقشهای آن دو میتوانند در حفظ يا تغيير زبان و در نهايت سرنوشت آن مؤثر باشند. طبيعی است که يک زبان محلی که تنها نقش برقراری ارتباط ميان افراد يک گروه کوچک را بر عهده دارد در مقابل يک زبان اصلی، رسمی و آموزشی که از کاربردهای وسيع و آثار ادبی و هنری غنی برخوردار است شانس کمی برای بقا دارد.
فسولد (1987: 217) عمدهترين دلايل تغيير زبان را مهاجرت، صنعتی شدن، شهرنشينی، زبان آموزشی و محدوديتهای اعمال شده از سوی دولتها، اعتبار اجتماعی زبان و جمعيت کم يک گروه زبانی ذکر میکند.
گرايمز (2002: 2و3) عوامل تغيير زبان را اين گونه فهرست میکند:
1- فشار والدين جهت آموزش زبان معتبرتر به فرزندان، با اين تصور که فرزندان تنها يک زبان را میتوانند به خوبی ياد بگيرند. نتيجة اين اقدام والدين اين است که زبان بومی جامعه به نسل بعد انتقال نمیيابد.
2- بلايای طبيعی يا حوادث ايجاد شده به وسيله انسانها مانند قحطی، خشکسالی، بيماری، جنگ، سيل، زمين لرزه، تسونامی، آتشفشان، نسلکشی و پاکسازی نژادی که همگی منجر به مرگ يا «تغيير ناگهانی»[55] يک زبان میشوند. در اين مورد میتوان به مرگ ناگهانی زبان «مالوکو»[56] در اندونزی بر اثر زلزله و تسونامی شديد در چند سال قبل اشاره کرد.
3- اخراج يا مهاجرت افراد يک جامعه زبانی به خارج قلمرو سنتی که نوعی «تغيير برنامه ريزی شده»[57] زبان است.
مهاجرت هاي اجباري يا داوطلبانه در طول تاريخ منجر به برخورد و تماس ملتها با يكديگر شدهاند كه نتيجه آن برخورد زبانها و احتمالاً حذف يكي از زبانها بوده است. براي نمونه در اثر مهاجرت گروههاي زباني مختلف به جزيره هاوايي، اكنون بوميان اين جزيره تنها حدود 20 درصد كل جمعيت آن را تشكيل ميدهند كه بالطبع زبان بومي آنها را آسيبپذير ساخته است. دولتهاي ايالات متحده، كانادا و روسيه در راستاي سياستهاي استعماري خود فرزندان بوميان را از قبايل و گروههاي زباني مختلف به مدارس شبانهروزي ميفرستادند تا از اين طريق رابطه آنها را با زبان و فرهنگ بوميشان قطع نموده و زبان رسمي كشور را به عنوان زبان اول بياموزند.
4- استفاده از زبان دوم در مدارس به عنوان زبان آموزشي كه منجر به تغيير زبان در سطح گسترده ميشود. به عنوان نمونه در كشور فيليپين، پس از استقلال (يعني سال1972) افراد علاوه بر زبان بوميشان، زبان «تاگالوگ»[58] را به عنوان زبان دوم ميآموزند و همين مسئله موجب افزايش اعتبار زبان تاگالوگ گشته تا جايي كه امروزه عدهاي تاگالوگ را به عنوان زبان اول ميآموزند، در حاليكه خود از قبيله يا نژاد تاگالوگ نيستند.
5- «سياست زباني ملي»[59] كه ممكن است منجر به تغيير زبان در سطح ملي شود. ميل به ايجاد يك ملت واحد به وسيله افرادي كه از قبايل و نژادهاي مختلف گرد هم آمدهاند ميتواند منجر به تغيير زبان در سطح گسترده گردد و نمونه بارز اين فرآيند را در ايالات متحده و اسرائيل ميبينيم. در كشور تانزانيا نيز از زمان استـقلال، رهـبران «سواحيلي »[60] را به عنـوان زبان ملي برگزيدند و تا سـالها تمام مطـالعات و پژوهشهاي زباني به همين زبان محـدود گشت و از آن تاريخ تعداد افراد دو زبانهاي كه سواحيلي را به عنوان زبان دوم ميآموزند افزايش يافتند و امروزه بسياري سواحيلي را به عنوان زبان اول ميآموزند.
6- در كنار عوامل ذكر شده، عوامل ديگري هم در فرآيند تغيير زبان دخيلاند كه از جمله ميتوان شهرنشيني، صنعتيشدن، تحولات اقتصادي، تغيير دولت و جمعيت اندك يك گروه زباني را نام برد.
گروهي از دانشمندان، اعم از زبانشناسان يا زيستشناسان، قياسهايي را بين انقراض زبان و انقراض گونههاي گياهي و جانوري مطرح ميكنند و بالطبع عوامل و شرايط مشابهي را براي انقراض آنها در نظر ميگيرند. كرافورد (1998: 3) ميگويد محو زبانها از صحنه تاريخ بشري به مانند محو جانداران از صحنه تاريخ طبيعي است. هر دوي آنها قرباني صيادان، تغييرات محيطي يا رقباي قويتر خود ميگردند. ظاهراً سرعت انقراض زبانها به مانند سرعت انقراض گونههاي زيستي افزايش يافته است. در گذشته (به استثناي موارد خاص مانند انقراض دايناسورها در اواخر «دوره مزوزوئيك»[61] )، مرگ وميرها عمدتاً در يك گستره محدود و به صورت منطقهاي اتفاق ميافتادند ولي به نظر ميرسد كه امروزه به صورت جهاني و دستهجمعي روي ميدهند. ظاهراً ما وارد عصر «انقراض جمعي»[62] شدهايم و اين تهديدي است هم براي اكولوژي طبيعي و هم اكولوژي فرهنگي ما.
شرايط جديدي كه در اثر فرآيند صنعتيشدن، تخريب طبيعت و محيط زيست، گسترش فرهنگ مصرفگرايي، فردگرايي و ديگر ارزشهاي غربي، فشار براي ادغام خردهفرهنگها در فرهنگهاي بزرگ و غالب، و سياستهاي آگاهانه سركوبگرانه بر عليه گروههاي بومي ايجاد شده است تنوع و حيات گونههاي زيستي را به اندازه گونههاي زباني مورد تهديد قرار داده است.
كرافورد (همان: 4) در چگونگي مرگ يك زبان ميگويد،" يك شيوه آشكار براي مرگ زبانها اين است كه گويشوران يك زبان در اثر بيماري يا نسلكشي همگي از ميان بروند. براي مثال اين حقيقت در مورد اكثر قبايل «آراواك»[63] در منطقه كارائيب صدق ميكند. افراد اين قبايل در طي يك نسل رويارويي با كريستف كلمب از ميان رفتند". اما چنانكه ميدانيم اين مورد از موارد نادر در ميان علل مرگ زبان است و چنانكه كرافورد نيز ميپذيرد عمده مرگ زبانها نتيجه يك فرآيند تدريجي زوال زبانها به علت نيروها و فشارهاي دروني و بيروني در يك جامعه زباني است. اين فشارها و محدوديتها ممكن است حاصل تغييرات در ارزشها، مذهب، اقتصاد، سياست، تجارت، و يا رويارويي نظامي و «ازدواجهاي بين گروهي»[64] باشد. فشارها و تغييرات پيرامون يك زبان كه ورم[65] (1991) آن را «تغييرات در اكولوژي زبان»[66] مينامد شرايطي را فراهم ميكنند كه بر اساس «الگوي دارويني»[67] زبانها يا ناگزير به «سازگاري»[68] هستند و يا نابودي.
كرافورد (همان: 5) به نكته ظريف و مهمي اشاره ميكند كه جاي تأمل بسيار دارد و آن اينكه قياس بين مفاهيم زيستشناختي و زبانشناختي و اقتباس «تفكر تكويني داروين»[69] براي زبان ممكن است كمي گمراه كننده باشد. پذيرش مرگ زبان در قالب فرآيند دارويني ممكن است تلويحاً اين مفهوم را در بر داشته باشد كه برخي زبانها «توسعه يافته»[70] و گروهي «بدوي»[71] هستند و در اين فرايند زبانهاي توسعه يافته كه «متناسبتر»[72] هستند به بقاي خود ادامه ميدهند و زبانهاي بدوي به همان سرنوشت دايناسورها دچار ميشوند، حال آنكه امروزه هيچ زبانشناسي به چنين طرز تفكري معتقد نيست و شايد تنها عدهاي از عوام و يا افراد متعصب چنين باوري داشته باشند.
بيل سادرلند (كونر، 2003: 2) به عاملي در فرآيند كاهش جمعيت گونههاي جانوري اشاره ميكند كه به «اثر آلي»[73]موسوم است. در اين فرآيند باروري و زاد و ولد حيوانات به خاطر عدم موفقيت آنها در پيدا كردن جفت كاهش مييابد و در نتيجه آن گونه جانوري رو به انقراض ميرود. وي ميگويد همين مسئله ممكن است در انقراض زبانها نقش داشته باشد. گاه مردم از فراگيري يك زبان خودداري ميكنند چراكه گويشور ديگري در آن زبان نمييابند تا با وي هم صحبت شوند و همين مسئله باعث ميشود كه زبانهايي كه داراي گويشوران كمي هستند بيشتر در معرض خطر نابودي قرار گيرند.
رزمري استلر (2000: 2) معتقد است كه امروزه عواملي يكسان در سرعت بخشيدن به انقراض زبانها و ديگر گونههاي زيستي نقش دارند و يكي از آنها فشار و تنگناي ناشي از ازدياد جمعيت و گسترش فرآيند صنعتيشدن است. نظام اقتصادي حاكم بر جهان جوامع كوچك و غير صنعتي را مجبور ميسازد تا بين زبان و فرهنگ سنتي خود و يا مشاركت در يك جهان وسيعتر يكي را برگزينند. مردمان شرق آفريقا براي حضور موفق در يك مجموعه وسيعتر ناگزيرند زبان سواحيلي را بياموزند و اروپاي مركزيها براي اين منظور زبان روسي و اين اواخر انگليسي را ياد ميگيرند. «هينتن»[74] ، زبانشناس، معتقـد است كه اين فرآيند در دراز مدت حتي زبانهـاي قوي و معتبـر را نيز تهديد ميكند. براي نمونه اتحاديه اروپا نگران اين مسئله است كه زبان انگليسي در نهايت جايگزين بسياري از زبانهاي اروپايي شود زيرا آن تنها زبان مشترك در ميان بسياري از اروپائيهاست (استلر،همان). «ويويان كوك»[75] (2005: 1و2) در بررسي خود در پنج كشور بلژيك، انگلستان، هلند، سوئد، و سنگاپور به اين نتيجه رسيد كه كودكان انگليسي كمتر از كودكان ساير كشورها تمايل به دوزبانگي و يا به عبارتي يادگرفتن زبان ديگر دارند و اين نشان دهنده اعتقاد آنها به برتري نسبي زبان انگليسي نسبت به ساير زبانهاست.
استلر به عامل ديگري در تغيير زبان اشاره ميكند كه بسياري از زبانشناسان از جمله گرايمز (2002: 2) و كرافورد (1998: 6)به طور مشترك اشاره كردهاند. اين عامل همان سياستهاي سركوبگرانه دولتها بر عليه بوميان و اقليتهاست كه منجر به تغيير اجباري زبان ميشود. در قرن نوزدهم دولتهاي
ايالات متحده و استراليا فرزندان بوميان را به اجبار به مدارس شبانهروزي ميفرستادند كه در آنجا هرگونه كاربرد زبان بومي ممنوع و مشمول تنبيه و جريمه بود. دولت انگليس نيز روشهاي مشابهي را براي سركوب زبانهاي «سلتي»[76] در ايرلند و ولز به كار بست. اگرچه امروزه در اين كشورها برخي از سياستهاي زباني روندي معكوس را در پيش گرفتهاند اما براي بسياري از زبانها ديگر دير شده است.
اچـسون (1995: 209) معتقد است كه مرگ زبان يك پديده اجتـماعي است كه نيازهاي اجتماعي به آن دامن ميزنند. يك زبان صرفاً به اين خاطر كه نميتواند نيازهاي اجتماعي گويشوران خود را برآورده سازد توسط آن گويشوران طرد شده و به فراموشي سپرده ميشود. گرنوبل[77] و وايلي[78] (1999: مقدمه) بر اين اعتقادند كه آنچه ادامه كاربرد زبان را در آينده تضمين ميكند همان پرستيژ يا اعتباري است كه با آن زبان همراه است. علاوه بر آن، زبانهايي از اعتبار برخوردار ميشوند كه داراي پيشينه غني در ادبيات باشند، در رسانههاي گروهي ملي يا منطقهاي به كار روند، در فرآيند مبادلات تجاري و اقتصادي مورد استفاده قرار گيرند، و يا زبان يك مذهب پرطرفدار باشند. آنها تأكيد ميورزند كه اگرچه هر يك از اين عوامل ميتوانند در اعتبار بخشي به يك زبان نقش داشته باشند اما رابطه آنها با يكديگر يك رابطه علي مستقيم نيست. به بيان ديگر، ممكن است زباني از فاكتورهاي پيشگفته برخوردار باشد و با اين وجود از يك پرستيژ بالايي كه تضميـنگر ادامه حيات آن باشد برخوردار نشود. نمونة بارز اين قضيه زبان «گالي ايرلندي»[79] است. اين زبان در قرن پانزدهم ميلادي تقريباً در سرتاسر ايرلند زبان اول مردم بود اما امروزه گويشوران اين زبان تنها در جوامع پراكندهاي در شمال و غرب كشور زندگي ميكنند.
«نانسي دورين»[80] (1999 :5-20) به تفكر زباني حاضر در جهان غرب تحت عنوان «ايدئولوژي زباني غرب»[81] اشاره ميكند كه دور نماي آينده زبانهاي كوچك و اقليت را مبهم ساخته است. هميشه قدرتهاي حاكم در طول تاريخ، ملتهاي تحت سلطه را مجبور به دست كشيدن از زبان اجداديشان نكردهاند. براي نمونه، امپراتوري عثماني مجموعهاي از گروههاي نژادي مختلف با زبانهاي گوناگون را تحت سلطه خود درآورد اما به همگي آنها اجازه داد هويت نژاديشان، از جمله زبان و مذهب بومي را حفظ نمايند. اما رشد تفكر «مليگرايي»[82] مقارن عصر صنعت، در اروپاي غربي موجب پيدايش يك نگرش انعطافناپذير نسبت به گروههاي زباني كوچكتر شده است. نمونة بارز اين گونه ناشكيبايي را ميتوان در سياستهاي دولت فرانسه پس از انقلاب دهة 1790 تاكنون مشاهده كرد. ايجاد يك هويت ملي واحد براي فرانسويان پس از انقلاب، تا حـدودي يك زبان ملي واحد را ميطلبيد واز اين رو اقدامـات سياستمداران در راستاي تقويت زبان ملي و ناديده گرفتن يا مخالفت با زبانهاي اقليت يا بيگانه متمركز گرديد. دورين (همانجا :5) متذكر ميشود كه فرانسويان حتي نسبت به زبانهاي ملي اروپاي غربي هم از خود تحمل پذيري نشان نداده و براي نمونه از صدور شناسنامه براي كودكاني كه اسم كوچكشان ريشة
«برتون»[83] داشتند خودداري ميكردند. بنابراين تمام گروهها و اقليتهايي كه قادر به تكلم به زبان فرانسه نبودند مانند برتونها، «باسكها»[84] ، «آلساتين ها»[85] و «اوستانينها»[86]خود را در فضاي يك فرانسه متحد كه زبان فرانسوي بارزترين سمبل اين اتحاد بود، بيگانه احساس ميكردند. اين تفكر و ايدئولوژي نگرش غالب در تمامي كشورهاي اروپاي غربي در سده حاضر است. اين ايدئولوژي يك نگاه تحقيرآميز نسبت به زبانهاي پايين دست دارد و در لايهبندي اجتماعي خود آنها را در پايينترين رده قرار ميدهد (همان:7).
دورين در مقاله خود تحت عنوان« ايدئولوژي زباني غرب و دورنماي زبانهاي كوچك» به دو باور رايج در ميان اروپاييان به عنوان دو عامل تهديد كننده بالقوه براي بقاي زبانهاي اقليت اشاره ميكند. باور نخست اعتقاد به اين مسئله است كه زبانهاي متناسبتر و سازگارتر باقي ميمانند و زبانهايي كه به طور طبيعي قدرت سازگاري با محيط اجتماعي پيرامون را ندارند محكوم به فنا هستند. در اين راستا عدهاي از اروپائيان به مزيت زبانهاي ملي اروپا مانند انگليسي، فرانسه و آلماني و عدهاي از اروپائيان به مزيت تمام زبانهاي هند و اروپايي براي سازگاري با محيط معتقدند. اين همان عقيده «داروينيسم اجتماعي»[87] درباره زبان است كه كرافورد (1998: 5) در مورد پيامدهاي ناخوشايند آن هشدار ميدهد و در علم نوين زبانشناسي جايگاهي ندارد.
باور دوم كه عمدتاً در بين «انگليسي دوستان»6[88]رايج است اين است كه ياد گرفتن دو يا چند زبان اصولاً كار مشكل و پر زحمتي است. انگليسي زبانها امروزه در مناطق وسيعي از دنيا مانند آمريكا، كانادا و استراليا كه زماني داراي بيشترين تنوعات زباني بودهاند قدرت حاكمه را تشكيل ميدهند و تلاش آنها براي ايجاد يك جامعه يك زبانه حيات زبانهاي بومي اين مناطق را به خـطر انداخته است. اينـان معتـقدند كه دو زبانـگي نه تنـها براي فـرد ايجاد دشواري ميكند بلكه براي جامعه نيز ايجاد مشكل نموده و بار و هزينه اضافي به آن تحميل ميكند. عدهاي حتي بر اين باورند كه داشتن يك زبان از توانايي فرد در زبان ديگر ميكاهد. روانشناسي زبان امروزه ثابت كرده است كه اين باور نيز از پشتوانه علمي برخوردار نبوده و درست برخلاف تصور اين عده افراد دوزبانه نسبت به افراد يك زبانه از قواي شناختي و انعطافپذيري بالاتري برخوردارند (تيلور، 1990: 345- 344).
چنانكه ملاحظه كرديد زبانشناسان و مردمشناسان به عوامل متعددي در حفظ يا مرگ زبانها اشاره كردهاند كه برخي از عوامل به طور مشترك در نقطه نظرات اغلب آنها به چشم ميخورد. در اين بين عاملي كه بسياري از افراد از ذكر آن غافل مانده و يا اهميت زيادي براي آن قائل نشدهاند نقش آثار ادبي و به ويژه شعر در حفظ و پويايي زبانهاست و حقشناس بر اين مسئله تأكيد ميورزد. وي (1370: 139) به طور صريح ميگويد: « من راز مرگ زبانها را در ركود و ستروني شعر آن ميبينم. هر زباني آنگاه ميميرد كه آخرين شاعرش مرده باشد ».
گرچه شعر هر زبان راز بقاي آن زبان است، اما ظاهراً هر شعري نميتواند به بقاي زبان كمك نمايد. از ديدگاه حقشناس (همان: 152) « ... تنها آن شعري ميتواند چنين اعجازي نمايد كه آب از سرشارترين بخش نهر زبان مينوشد، يعني آن بخشي كه در كوچه و بازارهاي شهر و در ميان تك تك گويشوران آن زبان جاري است. شعري ميتواند زندگيبخش باشد كه خود زنده باشد و شعري كه از مردم زمانهي خود جدا باشد و تنها با گذشته و آثار گذشتگان درآميزد، شعري است مرده و بيروح و آن كه بيروح است، روحبخش چگونه ميتواند باشد». در جايي ديگر وي در بيان چگونگي مرگ شعر ميگويد «...مرگ شعر و شاعر، به نوبهي خود، آنگاه در زباني اتفاق ميافتد كه اين دو به هر دليل كه باشد از حيات و زندگي زمانهي خود قطع رابطه كرده باشند و از مردم و عيش و عزاي آنان بريده باشند و به چيزي سرگرم شده باشند كه از آن مردم نباشد» (همان: 140).
از مجموع گفتههاي حقشناس چنين استنباط ميشود كه يك شعر مردمي كه درونمايههاي آن امور جاري مردم زمانه و زبان آن زبان مردم زمانه و يا به قولي زبان «راستين»[89] باشد ميتواند عامل مهمي در حفظ و بقاي زبان باشد. با آنكه در اينـجا قصد پرداختن به خدمـات متقابل زبان و ادبيات را نداريم، اما ذكر اين نكته ضروري است كه اصولاً خلق تركيبات، استعارات، اصطلاحات و واژههاي جديد هر زبان در عرصه شعر و ادبيات صورت ميگيرد، چراكه شعر عرصهي آفرينش و خلقتگري است. گرچه شعر عاملي براي پويايي زبان است اما عدم استقبال گويشوران يك زبان از شعر و ادبيات آن زبان خود معلول وقوع برخي تحولات اجتماعي، سياسي، اقتصادي و فرهنگي يك جامعه زباني است.
نتيجه بحث
از مجموع مباحث طرح شده تاكنون چنين به نظر ميرسد كه يك شبكه پيچيده از عوامل برون زباني كه خود با يكديگر رابطة علي و معلولي دارند موجبات تغيير زبان را فراهم ميكنند و گاه عدهاي از افراد از معلولها با عنوان علت ياد ميكنند و گاه نشانههاي تغيير زبان را در جاي عوامل تغيير زبان قرار ميدهند. به اعتقاد مدرسي (1368: 82) حذف زبان، دوزبانگي، پيدايش زبانهاي آميخته و ... همگي نتايج حاصله از «برخوردهاي زباني»[90] هستند و برخوردهاي زباني نيز رخ نميدهند مگر آنكه ملتها در تماس و برخورد با يكديگر قرار گيرند. تماس و برخورد ملتها در گذشته غالباً در اثر مهاجرت يا تهاجمات نظامي رخ مي داده اما امروزه وسايل ارتباطي جديد، ملتهاي ساكن در مناطق جغرافيايي مختلف در سرتاسر دنيا را بههم مرتبط ساخته است. از يك طرف اين ارتباطات، گويشوران زبانهاي مختلف را در معرض زبانهاي ديگر و به ويژه زبانهاي معتبر قرار داده و از طرف ديگر نياز به فراگيري زبانهاي معتبر كه غالباً نقش ميانجي را به عهده دارند ميزان دوزبانگي را افزايش داده است. علاوه بر آن، تحولات اقتصادي و تكنولوژيك مانند «صنعتيشدن»[91] و «مكانيزهشدن»[92] باعث خلق حرفهها و مشاغل
جديد به قيمت نابودي مشاغل و حرفههاي سنتيشده است و گويشوران زبانهاي اقليت براي كسب فرصتهاي شغلي بهتر كه موقعيت اقتصادي مناسبتري را براي آنهـا فراهم مينمايند در صدد يادگيـري زبان هاي معتبر و آموزش آن به فرزندان خود برآمدند. به بيان ديگر شرايط اجتماعي و اقتصادي حاكم بر جهان امروز اين باور را در جوامع زباني اقليت تقويت نموده است كه زبانشان از كارآيي لازم براي برآوردن نيازهاي جديد برخوردار نيست و تقويت همين نگرشهاي منفي آنها را وادار ساخته است تا عليرغم ميل باطنيشان بخشي از هويت قومي و نژادي خود را ناديده انگارند و زبان آباء و اجدادي خود را به نسل بعد منتقل ننمايند. بنابراين ايجاد احساسات و نگرشهاي منفي نسبت به زبان بومي مقدمه تغيير زبان و شرط لازم و كافي براي وقوع آن است. رابطه نگرش زباني و كاربرد زبان يك رابطه دوسويه است، بدين معني كه نگرش منفي موجب كاهش ميزان كاربرد زبان در جامعه و عدم كاربرد زبان سبب تقويت نگرش منفي در افراد ميشود.
منابع فارسي و انگليسي
- حقشناس، علي محمد.1370. «شعر و زاد و مرگ زبانها». مقالات ادبي و زبانشناختي. تهران: نيلوفر.ص 139-152
- مدرسي، يحيي. 1368. درآمدي بر جامعهشناسي زبان. تهران: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي
- Aitchson, Jean. 1995. Language Change: Progress or Decay? Cambridge: Cambridge University Press.
- Cahill, Michael .2005. Why Care about Endangered Languages? http://www.Sil.org/sociolx/ndg-lg-cahill.html
- Chambers, J.K & Peter Trudgill. 1994. Dialectology. Cambridge:
Cambridge University Press.
- Conner, Steve.2003.Alarm Raised on World’s Disappearing Languages. http://www. Commondreams.org/headlines 03/0515-05.htm.
- Cook, Vivian.2005. VC’s Test of Monolingualism Mark III.
http://homepage.ntlworld.com/vivian.c/SLA/Attitudes.htm.
- Crawford, James. 1998. Endangered Native American Languages: What Is to Be Done, and Why? http://ourworld .compuserve. com / homepages/JWCRAWFORD/brj.htm
- Crystal, David .2000. Language Death. Cambridge: Cambridge University Press.
- De Klerk, Vivian .2000. Language shift in Grahamstown: A Case Study of Selected Xhosa Speakers. International Journal of Sociology of Language. 146, pp.87-110.
- Dittmar, Norbert. 1976. Sociolinguistics. London: Edward Arnold.
- Dorian, Nancy C. 1999. “Western Language Ideologies and Small-Language Prospects”. Endangered Languages. Grenoble, A. Lenore, Lindsay J. Whaley (eds), pp. 3-21.
- Fasold, Ralph. 1987. The Sociolinguistics of Society. Cambridge: Cambridge University Press.
- Gal, Susan. 1979. Language Shift: Social Determinants of Linguistic Change in Bilingual Austria. New York: Academic Press.
- Grenoble, A. Lenore, Lindsay J. Whaley (eds) .1999. Endangered Languages. Cambridge: Cambridge university press.
- Hudson, R.A. 1993. Sociolinguistics. Cambridge: Cambridge university press.
- Ostler, Rosemarie. 2000. Disappearing Languages. http://www.wholeearth. Com/ArtideBin/325html.
- Redish, Laura .2001. Endangered Languages Revival and Revitalization.
http://www.native-languages.org/revive.htm.
- Rivenburgh, Nancy. 2004. Do we really understand the issue? Media coverage of endangered languages. http://www.ailc.net/ViewPage. cfm/Page1512.htm.
- Romain, Suzanne. 2004. Linguist Warns of Language Extinction. http://www.thehoya.com/news/112304/news5.cfm#top
- Wadhaugh, Ronald. 1993. An introduction to sociolinguistics. Oxford: Basill Blackwell.
[1]-organism
[2] -language shift
[3]-language death
[4] -dead language
[5]-David Crystal
[6] -language loss
[7] -language extinction
[8] -language suicide
[9] -language murder
[10]-dominant language
[11] -social prestige
[12] -higher
[13] -lower
[14] -creol
[15] -language maintenance / preservation
[16] -Laura Reddish
[17] -extinct language
[18] -moribund
[19]-endangered / imperiled
[20] -Barbara F. Grimes
[21] -stages of language endangerment
[22]-critically endangered
[23]-severely endangered
[24] -endangered
[25] -eroding
[26]- stable but threatened
[27] -safe
[28] -Michael Krauss
[29] -viable
[30] -viable but small
[31] -nearly extinct
[32] -indigenous languages
[33] -Rosemarie Ostler
[34] -Nancy Rivenburgh
[35] -Michael Cahill
[36] -Bill Sutherland
[37]-linguistic equilibrium
[38] -Ferguson
[39] -Stewart
[40] -vernacular
[41] -standard
[42]-classical
[43] -pidgin
[44] -major
[45] -minor
[46] -group function
[47] -official use
[48] -language of wider communication
[49] -educational use
[50] -religious affairs
[51] -international language
[52] -provincial function
[53] -capital function
[54] -literary function
[55] - sudden shift
[56] - Maluku
[57] - planned shift
[58] -Tagaloge
[59] - national language policy
[60]- Swahili
[61] -Mesozoic era
[62] -mass extinction
[63]-Arawak
[64] -intermarriage
[65] -Wurm
[66] - the ecology of language
[67] -Darwinian model
[68] -adaptation
[69]-Darwinian evolutionism
[70] -developed
[71] -primitive
[72]-fitter
[73]-Allee effect
[74] - Leanne Hinton
[75] - Vivian Cook
[76] - Celtic
[77] -Lenore A. Grenoble
[78] -Lindsy J.Whaley
[79] -Irish Gaelic
[80] Nancy C. Dorian
[81]-western language ideology
[82]-nationalism
[83]-Breton
[84] -Basques
[85]-Alsatians
[86] -Occitanins
[87] - Social Darwinism
[88] -Anglophones
[89] -authentic
[90] -linguistic conflicts
[91] -industrialization
[92] -mechanization
وبلاگی علمی که دربرگیرنده مباحثی در حوزه زبان شناسی, آموزش زبان, ادبیات, مردم شناسی و جامعه شناسی زبان است.